كدام بزرگى؟

 
 
 
 
 
هنوز در تك و تاي آن سرمشق معلم دبستانى بودم كه “با ادب باش تا بزرگ شوى”؛ كمى در مورد ادب،دانستم اكنون مى خواهم در مورد “بزرگى” بدانم. به دنبال اين پرسش هستم كه “بزرگ” كيست و “بزرگى”چيست؟ در جايى خواندم كه:”بزرگ کسی است که به دیگران کمک می کند تا آنها نیز بزرگ شوند؛ بزرگ آن نیست که از بزرگی اش برای کوچک نگه داشتن دیگران استفاده کند؛ بزرگ آن است که خود را بزرگ نمی داند، وظیفه اش را انجام می دهد و ادعایی ندارد؛ او کارهای کوچک را بزرگوارانه انجام می دهد؛ از خود بزرگی نشان نمی دهد، به چشم نمی آید و ادای بزرگان را در نمی آورد؛ کلمه اش از جنس حیات است و دفترش، گستره ی هست و نیست؛به راحتی “خلاء” ایجاد می کند، فضای رشد می سازد و دیگران را به آن می کشاند؛ بزرگ آن است که با نور خود، شمع دیگران را روشن می کند تا هر کس با نور خدا داده ی خود ببیند و راه بَرَد؛ بزرگ، کسی است که قلبش گنجایش خدایی را دارد که آسمانها و زمین با تمام وسعت شان، گنجایش رحمت او را ندارند…”
 
بزرگى را بزرگان چگونه تفسير كرده اند؟ رفتم به داده هاى قبلى كه در دبستان خوانده بوديم.به سراغ “نظامی” در “لیلی و مجنون” و اشعار نوستالژی آن دوران و نظر او در مورد بزرگى :”دانش طلب و بزرگى آموز”! حالا كه آن اشعار را مرور مى كنم، توصيه هاى او را به فرزند چهارده ساله اش بهتر مى فهمم،ابياتى از مثنوى بزرگ او: آن روز که هفت ساله بودى/چون گل به چمن حواله بودى/و اکنون که به چارده رسیدى/چون سرو بر اوج سرکشیدی/غافل منشین نه وقت بازی است/وقت هنر است و سرفرازی است /دانش طلب و بزرگی آموز/تا بِه نگرند روزت از روز /چون شیر به خود سپه‌ شکن باش/فرزند خصالِ خویشتن باش/تشریح نهاد خود درآموز/کاین معرفتی است خاطر افروز/دولت ‌طلبی، سبب نگه‌ دار/با خلق خدا ادب نگه‌ دار/می‌باش طبیب عیسوی هُش/اما نه طبیب آدمی کش/می‌باش فقیه طاعت اندوز/اما نه فقیهِ حیلت آموز/گر هر دو شوی بلند گردى/پیش همه ارجمند گردی/صاحب طرفین عهد باشى/صاحب طرف دو مهد باشی/کم گوی و گزیده گوی چون در/ تا ز اندک تو جهان شود پر/یک دسته گل دِماغ پرور/از خرمن صد گیاه بهتر/گفتن ز من از تو کار بستن/ بی کار نمی‌توان نشستن…
 
به سراغ سعدى رفتم و گلستانش وشعرش در مورد بزرگى كه ضرب المثل شده است:”بزرگى بايدت،بخشندگى كن”؛ او يكى از موجبات بزرگ شدن را سخاوت و بخشندگى شمرده است و اين حكايت را پرداخته است: “ملك‌زاده‌اي گنج فراوان از پدر ميراث يافت. دست كرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بي‌دريغ بر سپاه و رعيت بريخت. نياسايد مشام از طبله عود / بر آتش نه كه چون عنبر ببويد /بزرگي بايَدَت بخشندگي كن/كه دانه تا نيفشاني نرويد…مرا خداي عزوجل پادشاه اين مملكت گردانيده است تا بخورم و ببخشم نه پاسپانم كه نگه دارم! قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت / نوشين روان نَمُرد كه نام نكو گذاشت…”فردوسى هم گفته است:”بـه گيـتـي ز بخـشـش بــود مـرد بـِه/تـو گـر گـنـج داري ببـخـش و مَـنِـه/ بـر ارزانـيــان گـنــج بــستـه مــدار/ ببـخـشـاي بـر مــرد پــرهـيـزكــار…” و صائب تبريزى:زير دستان را به احسان دستگيري كن كه ابر/در سخاي بحر با روي زمـين احسان كـند…

 

به نظرم آمد ببينم در روايات چه كسي را بزرگ و عظيم خوانده اند؟ دوستى مرا دلالت كرد به روايتى بس سترگ كه نشان مى داد آن بزرگى كه در ملكوت آسمان ها او را بزرگ مى نامند،چگونه كسى است؟ او كسي نيست جز كسي كه سرنوشت خود را با دانش گره زده است اما با نيّتى الاهى:براى خدا مى آموزد؛براي خدا عمل مى كند و براى خدا به ديگران تعليم مى دهد.حديث از امام صادق(ع)است: “هر كه براى خدا علم بياموزد و براى خدا [به آن] عمل كند و براى خدا به ديگران آموزش دهد، در ملكوت آسمانها از او به “بزرگى” و “عظمت” ياد شود و در باره اش گفته شود: او براى خدا آموخت، براى خدا عمل كرد و براى خدا آموزش داد”١…به راستى بايد گفت:خوشا بر احوال آن انسان كه ملكوتيان او را “بزرگ”شمرند…!
——————–
 
١.الکافي , جلد١،ص٣٥وامالی طوسی: ص۱۶۸ ، ح۲۸۰:  مَنْ تَعَلَّمَ اَلْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِيَ فِي مَلَكُوتِ اَلسَّمَاوَاتِ عَظِيماً فَقِيلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ . 
 
 
 
 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *