“نوح گفت: پروردگارا! من قوم خود را شب و روز، به سوی تو دعوت کردم؛ ولی دعوت من جز گریز آنان نتیجه ای نداشت. من هر موقع آنان را دعوت میکردم (که ایمان بیاورند) تا اینکه گناه آنان را ببخشی، انگشتان خود را در گوشها نهاده و جامه هایشان را بر سر افکنده و سرسختانه کبر میورزیدند. پس (از آن همه لجاجت قوم، بازهم) من آنها را با صدای بلند دعوت کردم. سپس آنان را در آشکار و پنهان به سوی تو خواندم١”؛حضرت نوح(ع)،اولين پيامبر اولواالعزم است كه خدای عزوجل او را با کتاب و شریعت فرستاده است، بنابراين، كتاب او اولين كتاب آسمانى است. آن جناب نهصد و پنجاه سال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولى قوم او جز به استهزاء و نسبت جنون به او دادن عكس العملى از خود نشان ندادند و به او گفتند: ”ای نوح، اگر از گفتههای خود دست برندارى، از سنگسار شدگان میشوى٢”؛اما نوح:”من به آنان گفتم از پروردگار خود، آمرزش بطلبید. که او بسیار آمرزنده است، تا اینکه بارانهای پیدرپی، برای شما فرو فرستد و شما را با اموال و فرزندان یاری کند و باغها و نهرهای جاری در اختیار شما بگذارد٣”…
اما پس از اين تلاش ٩٥٠ ساله در ارشاد مردم،پاسخ چه بود؟:”گفتند: ای نوح با ما به مناظره برخاستی و زیاد به احتجاج پرداختی، اگر از راستگویان هستی، عذابی را که وعده می کردی بیاور. نوح در پاسخ گفت: خداوند عذاب خود را هر موقع بخواهد فرود میآورد و شما نمیتوانید او را ناتوان سازید”.قوم مستكبر او مومنان را طبقه فرومايه خواندند٤. نوح اما خسته نمى شد و همچنان آنان را به توحيد دعوت مى نمود و نعمت هاى خدا را به آنان يادآورى مى نمود:”چرا برای خدا عظمت قائل نیستید و وقار او را نگه نمى داريد؟ در حالی که او شما را، گوناگون و داراى اطوار متفاوت آفریده است. و(آيا) نمیبینید چگونه خدا هفت آسمان را بر روی هم آفریده، و ماه را در میان آنها مایه روشنی، و خورشید را چراغ فروزانی قرار داده است؟خداوند شما را از زمین مانند گیاهی رویانید؛ سپس شما را به زمین باز گردانید و بار دیگر خارج میسازد. خداوند زمین را برای شما فرش گردانید؛ تا از راههای وسیع و دره های آن عبور کنید٥…
نوح مهربانانه میگفت: من رسول امین خدا و خيرخواه شما هستم و برای دعوت خود پاداشى از شما نمیطلبم٦؛اما قوم او چنان سرسختی میکردند که حتی راضی نمیشدند که سخن او را بشنوند؛انگشتان را در گوش ها نهاده و جامه ها را به سر می کشیدند و این نشانه بزرگ ترین عناد و لجاج آنان بود و حاضر نشدند دست از بت هاى پنج گانه خود٧(وُد ، سُواع،يغوث،يعوق و نسر كه بعدها هريك از آنها نام بتى از قبائل مشركان عرب گرديد) بردارند تا آنكه سرانجام پس از حدود ده قرن دعوت در آخر از پروردگار خود يارى طلبيد با اين عنوان كه اينها اگر باقى بمانند جز به نسل كافر و فاجر نخواهند افزود و ديگر بندگان را نيز گمراه خواهند نمود،آنها را مستوجب عذابى كه درخواست كرده بودند و به نيامدن آن نوح را مسخره مى كردند، شد٨. پس از امر و تأييد و تسديد خداوند، نوح (ع)مشغول ساخت کشتی شد و پس از اتمام، امر خداى تعالى مبنى بر نزول عذاب و طوفان سهمگین صادر شد و به جز افرادى كه مقدر شده بود، همگی هلاک شدند. حتى پسر نوح كه از مشركان بود نيز مشمول عذاب شد و خداوند در پاسخ نوح گفت با او با گسستن رشته ايمان ،ديگر عضو و اهل خانواده تو نيست٩…
زندگى اين پيامبر صبر و هدايت و استقامت و خستگى ناپذيرى در ادبيات ايمانى و تربيتى ما بسيار تأثير گذار بوده است.او در كار هدايت،خستگى ناپذير و با استقامت بود؛ فقط قبل از طوفان،به تصريح قرآن ٩٥٠ سال به هدايت و ارشاد قومش مشغول بوده است١٠؛او را خداوند مستقيماً به “سلام” خويش تكريم نموده است: “سَلام علی نوحٍ فی العالمین”١١(درود و سلام بر نوح در میان جهانیان)؛او كار مى كرده و شغلش نجارى بوده و با هدايت الاهى كشتى را به بهترين صورت ساخت١٢.در روايات ،عمر طولانى او نشانه اى بر طول عمر امام زمان (ع)شمرده شده است(زيرا عمرش را تا ٢٥٠٠ سال هم نوشته اند):”از نوح،نشانه اى در قائم است و آن طول عمر مى باشد”١٣. همچنين در حديث بسيار مشهور “سفينه”،پيامبر(ص)، تمسك به اهل بيت خود را موجب نجات شمرده شده و به سوارشدگان كشتى نوح تشبيه نموده است١٤.نكته درس آموز ديگر اينكه فرزند پيامبر بودن،مصونيت نمى آورد؛پسر نوح هم باشى اما در راه و مسير او نباشي،اهل او نيستى و از خانواده اش محسوب نمى شوى(پسر نوح با بدان بنشست/خاندان نبوتش گم شد).نوح،سه فرزند ديگر به نام هاى سام، حام و یافث داشت كه مومن بودند و نسل او از طریق سام ادامه یافته است١٥…
—————————-
١.نوح/٥-٧.
٢.شعراء/١١٦.
٣.نوح/٧١.
٤.هود/٣٢-٣٤؛ شعراء/١١١.
٥.نوح/١٣-٢٠.
٦.شعراء/۱۰٩؛ هود/۲۹؛اعراف/۶۲.
٧.نوح/۲۳. تفسیرمجمع البیان، ج۱۰، ص۱۳۷.
٨.نوح/٢٧.
٩.هود/٤٦.
١٠.عنكبوت/١٤.
١١.صافات/٧٩.
١٢.المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱۰، ص۳۶٤.
١٣.كمال الدين،ج١،ص٣٥٠.
١٤.امالى شيخ طوسى،ص٣٤٩؛ارشاد مفيد،ج٢،ص٢٣٣.
١٥.موسوعة الامام الصادق(ع)،ج٥،ص١٢٨.
