“ياد من باشد فردا دم صبح”١
“عهد”را تازه كنم با خورشيد
آبياري بكنم بذر اميد
مهربان باشم با خلق خدا
دست در دست تلاش ، بشتابم تا عشق
بروم تا عمق حيات
فرصتي سازم از روز دگر، وقت دگر
تا قطار اقدام ، برسد سوت زنان باز به شهري ديگر
هديه من به همه
سبدي از لبخند،غزلي پر احساس با نوايي از عشق
ياد من باشد فردا سر راه
پيش آن دوست روم قرض خود را بدهم
واز آن همسايه كه مريض است عيادت بكنم
پيش مادر بروم،عذرخواهي بكنم از تأخير و ببوسم دستش
و تشكر بكنم از نگهبان محل،پاكبان كوچه
و كتابي بخرم از بازار
تا نميرد دانش و بماند سرشار
آب و داني بگذارم بر بام بهر كفتر چاهي
رفتگان را بنوازم به سلام و صلوات
از شهيدان وطن ياد كنم
شخص ديگر بشوم پاك و امين
و بدانم كه دگر فرصت نيست
خواهد آمد روزي كه نباشد اثري از من و از فردايم
و بيايد روزي كه نباشد پس از آن فردايي…
ياد من باشد فردا حتماً
پيش همسايه روم با لبخند
دل رنجيده زخود را بنوازم به سلام
دل او شاد كنم و بخواهم كه حلالم بكند
بگذرم زانكه جفا كرد و به من ظلم نمود
حق خوري كردو در غدر گشود
بشكنم شيشه خودخواهي را
بشنوم پند نصيحت گو را
ياد آن يار كنم كه زمن ياد نكرد
بفشرم دست كسي را كه به من دست نداد
قهرها را بزدايم با مهر
اخم ها را ببرم با لبخند
ياد من باشد فردا كه رسيد
منتظر باز نشينم سر راه
شايد آن عشق سفركرده بيايد از راه
شب تاريك رود، روز شود
غزل عشق پر از شور شود
غم فراموش شود دشت پر از حور شود
و جهان جلوه اي از نور شود، روز شود..!
__________________________
١.استقبال از شعر فريدون مشيري با همين مطلع
