داستان شيخ حسن عراقى از زيباترين داستان ها در موضوع عنايات مهدوى است: نوجواني از اهل سنت شام، مورد توجه حضرت مهدي (ع)قرار مي گيرد،حضرتش عنايتي كم نظير نموده و براي آموزش و تربيت او به خانه اش رفته هفت روز ميهمانش مي شوند و در اين يك هفته تمام معالم دين را به او مي آموزند و سپس دستورات زندگى به او مي دهند و مي فرمايند با اين دستورات به فرد ديگري محتاج نخواهي بود.آنگاه خانه اش را ترك مي كنند. شيخ با همان دستورات،يكصد و سي سال زندگي نموده و عالمي زاهد و عابد و اهل كشف صحيح و حال عظيم در مصر مي شود و پس از فوت نيز قبرش بالاي تپه اي مشرف بر بركه رطلى در مصر مورد توجه واقع مي گردد.عبدالوهاب شعراني عالم اهل سنت در قرن دهم كه سرگذشت او را از خود او شنيده است در انتهاي كتاب”اليواقيت و الجواهر” آورده است…
در اوایل جوانی كه هنوز ریش به صورتم نروئیده و بسیار زیبا بودم و در شام عبا می بافتم با افراد نابابی رفاقت داشتم و جمعه ها را با آنها به تفریح و گردش و لهو و لعب سپری می کردم. روزی از روزها که به بیرون شهر رفته و سرگرم بازی بودیم یک مرتبه مطلبی به دلم القا شد و در این فکر رفتم که به راستی آیا ما به خاطر همین کار ها يعنى بازی و لهو و لعب و خوردن و مستی و …به دنيا آمده ايم؟! یک مرتبه تکانی خوردم و گفتم نه برای این کارهای حیوانی به این دنیا نیامده ایم.لذا از رفقا فاصله گرفته قصد شهر كرده و هر چه رفقا صدایم زدند توجّه نکردم …
اتّفاقا چون روز جمعه بود به مسجد جامع اموی در شام وارد شدم که در آن نماز جمعه خوانده می شد.خطیب در حال سخنرانی بود و به مناسبتی از حضرت مهدی علیه السلام و اوصاف او سخن می گفت: سخنانش دل مرا زیر و رو کرد و محبّت عجیبی در دلم پیدا شد و با خود گفتم: ای کاش حضرتش را می دیدم و در دعای سجده ازخدای متعال دیدار و مصاحبت او را خواستم. یک سال به این حال گذشت و من دائما در خواست خود را تكرار مي كردم تا اينكه شبی بعد از نماز مغرب در همان مسجد به ديدارش فائز شدم و وقتي خود را معرفي كرد دستش را بوسيدم و به منزل دعوتش نمودم .او قبول کرد و فرمود: «برای من مکانی را خالی کن که هیچ کس جز تو بر من در آن داخل نشود.»پس برای او مکانی را خالی کردم…
وی هفت روز نزد من بود و به من اذکار و مطالب بسياري آموخت و چون خواست که بیرون رود. به من فرمود:ای حسن! بعد از من دیگر گرد کسی نگرد و آنچه به تو آموختم تو را کفایت می كند…فرمايش او را اطاعت نموده و يكصد سال است كه پس از آن واقعه زيسته ام…(محدث نوری؛ نجم الثاقب؛ باب هفتم؛ انتهای داستان صدم)
بسيار بعيد است مولائي كه نوجواني از اهل سنت را اين گونه مي نوازند ، نوجوانان شيعه را از ياد ببرند به شرطي كه همچون حسن مشتاقانه و مصرانه او را طلب كنند…