استاد رو به دانشجويانش كرد و گفت : چه كسى مي تواند رابطه “حضور” و “ظهور” را خوب تبيين كند؟ يكي از دانشجويان گفت: خداوند در همه جا حاضر است بدون اينكه ظهور جسمانى داشته باشد؛ديگرى گفت: وقتى خورشيد پشت ابرهاست،حضور نور و گرمايش را احساس مي كنيم اگر چه ظاهر نيست و نمي بينيمش؛ديگرى گفت: گاهى معلم سر كلاس نيست ولي آنچنان رفتار كرده كه بچه ها حضورش را احساس مي كنند و گوئى حاضرش مي دانند ؛ ديگرى گفت: پدري كه در سفر است اما سايه حضورش را در خانه حس مي كنيم؛ ديگرى ادامه داد: نسيم بهاري را روي گونه هاي خود احساس مي كنيم در حاليكه آن را نمي بينيم…
يكي از دانشجويان پرسيد:استاد،منظورتان از اين بحث،چيست و چرا آن را مطرح فرموديد؟ استاد گفت: يكي از شما سوال كرد امامى كه غائب است يعني نيست پس چگونه امامت مى كند.خواستم برايش روشن كنم غيبت جسمانى مانع حضور معنوي و امامت الاهى نيست. بعضى ها غيبت امام زمان عليه السلام را به معناي عدم حضور ايشان معنا مي كنند در حاليكه آن حضرت ظاهر نيستند نه اينكه حاضر نباشند.غيبت ايشان به معناي عدم ظهور است نه عدم حضور.مثال هائى كه شما زديد همگى نشان مي داد در مواردي حضور هست اگرچه ظهور نيست.خداوند از رگ گردن به ما نزديك تر است و به چشم در نيامدنش به معناي نبودن يا عدم حضور نيست.غيبت امام فقط به اين معناست كه در ظاهر او را نمي بينيم و يا مي بينيم ولي نمى شناسيم.غيبت ، غير از اين ،معناي ديگرى ندارد.
امام عليه السلام در دوران غيبت حضور معنوي در همه آفرينش دارد و در شأن هدايت و امامتش امور را تدبير مي فرمايد.آن حضرت، زندگى و همسر و فرزند دارند،به حج و زيارت و سفر مي روند اما ناشناخته…گاهى هم به مصالحى ، خود را براي كسانى ظاهر مي فرمايند و آنان را به ديدار خود مشرف مي فرمايند. تشرفات هم به اين معناست كه با اراده امام انجام مى شود نه اراده فرد. محمد بن عثمان عَمرى گويد شنيدم آن حضرت مي فرمود: صاحب اين امر،هرساله در حج،حاضر مى شود.او مردم رامي بيند و مى شناسد اما مردم او را مي بينند ولى نمى شناسند( وَاللّه ِ إنَّ صاحِبَ هذَاالْأمْرِ لَيَحْضُرَالْمَوْسِمَ كُلَّ سَنَةٍ، فَيَرى النّاسَ وَ يَعْرِفُهُمْ وَ يَرَوْنَهُ وَ لايَعْرِفُونَهُ).
يكي از دانشجويان گفت:استاد، يكي از شعراي معاصر،اين مفهوم حضور را در يك بيت شعر و با تشبيهى زيبا به خوبي به تصوير درآورده است.او غيبت امام را به غيبت بوي گل و شميم عطر تشبيه كرده كه ديده نمى شود در حاليكه تمام اتاق را از حضور و بوي خوش خود پر كرده است. استاد گفت:بخوان آن شعر زيبا را ! و دانشجو خواند:
باز آي ،اي چو بوي گل از ديده ها نهان
كز رنج انتظار تو پشت فلك خميد…
