به طور رازگونه اي در خلوت خويش ، دلش مى خواست با كسى درد دل كند؛حرف بزند؛ گريه كند؛بهانه بگيرد؛شكوه كند؛چيزهايي را كه دوست دارد،بخواهد ؛آرزوهايش را بگويد؛شكست ها و غصه هايش را مطرح كند و كمك بخواهد؛براي خودش، براي خانواده اش،براي همه گشايش طلب كند…از سويداي دل مى دانست كسى هست كه مى بيند؛مى شنود؛او را درك مى كند؛كسي كه مهربان است؛كريم است؛دستش باز است؛كسى كه در تمام اين سالها،با او بوده و تنهايش نگذاشته و نگهبانش بوده است؛كسي كه در خواب و بيداري و شادى و غم و شكست و موفقيت و كودكى و جوانى و توانائى و ناتوانى،تركش نكرده و حواسش به او بوده است.كسي كه مى شود هميشه و همه جا و هر وقت و هر طور بدون نوبت و انتظار با او حرف زد و راز دل گفت ….با تمامى وجود فرياد زد: آآآآآآى…
آه كه اگر او را نداشت،چقدر تنها و بيچاره و بى كس بود؛اولين بار كه متوجه حضور او شد،وقتى بود كه در اوج بيچارگى كه همه تنهايش گذاشتند و از هيچكش كارى براي او ساخته نبود،آهسته در دل به او گفت:غصه نخور ،من با تو هستم! از اول با تو بودم و خواهم بود؛اين را فراموش نكن!آن موقع كه نطفه بودى،بچه بودي ،ناتوان بودى، حواسم به تو بوده تا بحال،مطمئن باش رفيق نيمه راه نيستم؛حتى اگر فراموشم كنى -كه بسيار كرده اى-من فراموشت نمى كنم!با من حرف بزن؛نه مثل غريبه ها،مثل آشنا؛آشناي نزديك و همراه و رفيق…فرياد زد: آآآآآآآى…
شايد هيچوقت فكر نكرده بود او را چگونه صدا بزند و چگونه بخواند؟ انگار يك كسي در وجودش به او مى گفت:او همان كس است كه وجودت از اوست،همه چيزت از اوست؛در همه دگرگونى ها و گونه گونى احوال و تقلبات با توست؛كليد حياتت در دست اوست؛كسى كه تو را از خودت بيشتر دوست دارد و از پيچ هاي خطرناك،سالم عبور داده و بي هيچ منّتى تا بحال حمايت كرده و بعد هم خواهد كرد…نمى دانست او را چگونه صدا بزند يا تشكر كند و يا ارتباط برقرار كند تا اينكه روزى برخورد كرد با كسي كه مثل او بود اما فرياد مى زد:خدايا،الاها،ربّنا…انگار گمشده را پيدا كرده بود…او هم از آن ببعد او را همان گونه صدا زد و خواند:خدايا،الاها،ربّنــــــــــا…و دلش آرام گرفت…
اما احساس مى كردانگار زبانش بسته است؛دلش مى خواست بيشتر با او حرف بزند،اما نمى دانست چگونه و چطور؟كاش خود او ياد مى داد آداب اين سخن گفتن را،راز و نياز را؛رفت پيش همانكه اولين كلمات را به او آموخته بود؛ ديد حال خوشي دارد و دارد از روي يك كتاب چيزهائى را مى خواند ،نشست و به او خيره شد تا كارش تمام شد، جلو رفت و گفت:به اين حال خوشي كه داشتى نيازمندم،چه مى كردي و چه مى گفتى و چه مى خواندى؟گفت:دعا مى كردم.گفت دعا چيست؟گفت راز و نياز با آنكه جانمان در دست اوست،خواندن و سخن گفتن و رازدل گفتن با او…مى دانى چه كسي اين دعاها را ياد داده؟:خود او از طريق نماينده اش؛پيامبرش،فرستاده اش، امامش…او را رها نكرد تا از او آموخت دعا كردن را،مناجات را ،ربّنا را،كميل را،مجير را،مشلول را ،افتتاح را…
