شنبه

روز نوشت: شنبه

 

امروز شنبه بود …

با ياد شما آغاز شد و با ياد شما دارد به پايان مي رسد؛

در طول روز اگر چه در محل كار و شغل بودم؛

 اما دغدغه ام ماموريت خدمتگزاري بود كه بر دوش داشتم:

چگونه مي توان بهتر عمل كرد؟شيوه هاي نوين چيست؟ 

چه ابتكارهايي مي توان زد تا كارها موثرتر شود؟ 

از كدام نيروها و از چه ابزارهايي مي توان بهره گرفت؟

اين فكرها نتيجه خوبي داد و راهكارهايي جديدي در ذهن جرقه زد…

شغل من ديگر باور كرده كه من شغل اصلي خود را چيز ديگري مي دانم!

براي فردا برنامه ريزي كردم :

اقدام در مورد ابتكاراتي كه امروز در ذهن جرقه زد؛

تماس و نشست با ديگر ياوران و همفكري و تعامل براي پيشبرد خدمت.

در قنوت نمازها از ياد او غافل نبودم؛

سعي شد كه در رفتارهاي امروز دل او را نيازارم؛

دل رعيت او را شاد كنم تا لبخند رضايت بر لبان او نشيند؛

شنبه را پشت سر مي گذارم در حاليكه اميدوارم او را نيازرده باشم؛

گامي به محبتش و رضايتش نزديك شده باشم؛

سر به بستر مي گذارم و براي فردا از او توفيق مي طلبم؛

فردا يكشنبه است و اميدوارم زنده باشم تا كارهاي ناتمام را پي بگيرم؛

سلام بر او كه مولاي مهربان من است…

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *