وقتى شاعر به ما توصيه مى كند: دانش طلب و بزرگی آموز/ تا به نگرند روزت از روز … به خاطر آن است كه اين خداست كه دانش را رفيع و دانشمندان را رفعت بخشيده ١؛ و اميرمومنان نيز علم را برترين بزرگى و شرافت ناميده است٢. در آئين ما، علم ،منشأ همه ارزش ها و جهل، ریشه همه معایب و مفاسد فردی و اجتماعی است.به سروده فردوسى، علم منشأ بزرگى و شكوه و عظمت و قدرت و توانائى و بُرنائى دل است: به دانش گرای و بدو شو بلند/ چو خواهی که از بد نیابی گزند/ز نادان بنالد دل سنگ و کوه/ ازیرا ندارد بَرِ کس شکوه/توانا بود هر که دانا بود/ز دانش دل پیر بُرنا بود؛ نخست از کسب دانش بهرهور شو/ ز جهل آباد نادانان بدر شو/ بود معلوم هر آزاد و بنده/ که نادان مرده و داناست زنده/کسی کو دعوی فرزانگی کرد/ کجا با مردگان همخانگی کرد؟! ؛ علم بالست مرغ جانت را/ بر سپهر او برد روانت را/ علم ، دل را به جای جان باشد/ سر بیعلم بدگمان باشد/دل بیعلم چشم بینورست/ مرد نادان ز مردمی دورست…
روايات در بيان عظمت علم و عالم آنقدر گسترده است كه قابل شمارش نيست:”هیچ عزت و افتخاری بالاتر از علم نیست٣”؛ “ارزش انسان به ميزان علم اوست٤”؛ “نگاه به چهره عالم،عبادت است٥”؛ “ساعتى نشستن نزد عالم از تهجد هزار شب و هزار نماز برتر است٦”؛ “مركّب قلم عالمان از خون شهيدان افضل است٧”…اين اصرارها همه بخاطر آن است كه كليد نجات در دانستن است؛دين و علم هم به پيوسته اند و اين دو با هم راه سعادت را مى نمايانند: تن به دانش سرشته باید کرد/ دل به دانش فرشته باید کرد؛ علم روی ترا به راه آرد/با چراغت به پیشگاه آرد؛ علم اگر قالبی است ور جانی است/ هر چه دانی تو به ز نادانی است؛ تن بیروح چیست؟ مشتی گرد/ روح بیعلم چیست؟ بادی سرد؛ جهل خواب است و علم بیدارى/ زان نهانی وزین پدیداری؛ علم کشتی کند بر آب روان/وآنکه کشتی کند به علم توان/ چون تو با علم آشنا گشت / بگذری زآب نیز بیکشتی؛مدد روح کن به دانش و دین/ تا شوی همنشین روح امین/ دین به دانش بلند نام شود/ دین با علم کی تمام شود…؟
این همه تأکید و ترغیب نشانه ستیز بی امان با جهل و کوری و نادانی است تا جامعه اسير خرافات و جهل نباشد و به سوى كمال و پيشرفت حركت كند و دانش نو را از هركجا كه باشد به دست آورد و خود و جامعه را به بزرگى رساند.البته اين علم وقتى سودمند است كه با عمل قرين باشد و گرنه علم بدون عمل،آفتى بزرگ است:علم چندان که بیشتر خوانی/ چون عمل در تو نیست نادانی/ نه محقق بود نه دانشمند/ چارپایی بر او کتابی چند/ آن تهی مغز را چه علم و خبر/ که بر او هیزم است یا دفتر…گر همه علم عالَمت باشد/ بیعمل مدعی و کذّابی؛ای که دانش به مردم آموزى/آنچه گویی به خلق خود بنیوش! ؛ از من بگوی عالم تفسیرگوی را/گر در عمل نکوشی نادان مفسری/بار درخت علم ندانم مگر عمل/ با علم اگر عمل نکنی شاخ بیبری/ علم آدمیت است و جوانمردی و ادب/ ورنی دَدی، به صورت انسان مصوری؛ نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس/ ملالت علما هم ز علم بی عمل است؛ هر علم را که کار نبندی چه فایده/ چشم از برای آن بود آخر، که بنگری؛ علم چو دادت ز عمل سر مپیچ/دانش بی کار نیرزد به هیچ؛ چه حاصل زانکه دانی کیمیا را/ مس خود را نکرده زرّ سارا……
اما آفت علم،شهرت طلبى و دنياخواهى و تكبر است كه شخص عالم را از ارزش مى اندازد: از صد یکی به جای نیاورده شرط علم/ وز حب جاه در طلب علم دیگری؛ هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت/ خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت؛دعوی مکن که برترم از دیگران به علم/ چون کبر کردی از همه دونان فروتری؛نکند هرگز اهل دانش و داد/ دل مردم خراب و گنج آباد؛ مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام/ که هیچکس ز قضای خدای جان نبرد؛ سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او/علمی که ره به حق ننماید جهالت است…علم،شريف است و بايد از اين آفات دور باشد تا نقش نجات بخشي خود را انجام دهد و انسان را بر طبيعت مسخر نمايد:درخت تو گربار دانش بگیرد/به زیر آوری چرخ نیلوفری را…این همه کار و حرفت و پیشه/ نه هم از دانش است و اندیشه؟/جهل و کوریت سر به چاه کشد/ علم و بینندگی به ماه کشد/ چون به علمش یقین درست شود/ در عمل نامدار و چست شود/ دل شود گر به علم بیننده/راه جوید به آفریننده…
———————
١.سوره مجادله،آيه ١١.
٢.غررالحكم،ص٨٤٠.
٣.همان،ص٤٨٠.
٤.همان،ج٦،ص٤٧٦.
٥.بحارالانوار،ج١،ص١٩٥.
٦.همان،ص١٥٩.
٧.همان،ص١٥٨.
