“اوست آن كه آفريد از آب،بشرى را،پس قرار داد براى او نسبى و پيوندى را”(هو الذى خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهراً١).بشر،به معناى پوسته ظاهرى آدمى و مخلوقى خاص و تيره اى از موجودات است كه خصوصيات ويژه اى دارد و از آب و خاك آفريده شده و سپس داراى ويژگى هائى گشته و اين موجود بيولؤژيك،به موجودى ايئولوژيك تبديل و از ميان مخلوقات،بشر ناميده شده است(بل أنتم بشرٌ ممن خلق٢).واژه بشر٣٥ بار در قرآن به كار رفته و همه جا اشاره به اين مخلوق خاص الاهى دارد:”آن گاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: همانا من آفريننده بشرى از گِل هستم؛ پس همين كه او را نظام بخشيدم و از روح خود در او دميدم، سجدهكنان براى او به خاك افتيد. پس فرشتگان همه با هم سجده كردند. مگر ابليس كه تكبّر ورزيد و از كافران بود٣”.و نيز فرمود:”(ياد كن) آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: همانا من آفريننده بشرى هستم از گِلى خشك سياه و بوگرفته٤ …”
در قرآن از خاک و آب به عنوان عناصر خلقت بشر یاد شده كه كاملاً متفاوت با ساير مخلوقات است. از مجموع کاربردهاى واژه “ماء” و “تراب” در مورد بشر و موجودات دیگر مستفاد مى شود كه بشر هیچگونه قرابتى با موجودات دیگر ندارد و از آغاز براى منظور دیگرى آفریده شده است. مرحله دوم خلقت بشر، آمیختن “خاک” و “آب” در یکدیگر است (گِل)که در قرآن از آن به “طین لازب” و “حمأمسنون” تعبیر شده است و این دو تعبیر، به یک مرحله اشاره دارند، ولى “طین لازب” یک صفت واقعى را بیان و از ویژگىهاى این خمیره سخن مىگوید، امّا “حمأمسنون” قضاوت ارزشى قرآن است درباره این خمیره. مرحله بعدى، تبدیل این گل چسبنده یا لجن بدبوى، به “صلصال” است. “صلصال” مرحلهاى است که بشریت به آدمیّت تبديل و با دمیده شدن روح خدا در او آغاز مى گردد. از نظر ایدئولوژیکى روح خدا فقط زمانى در اين موجود دمیده مىشود که از مرحله “حمأمسنون” بگذرد و به مرحله صلصالى برسد و با دميدن اين روح، خلقت بشر تكميل گردد…
آدمی را نسبت به فضایل و کمالات و استعدادهای درونی اش انسان، و نسبت به جسد و ظاهر بدن و شکل ظاهرش بشر میگویند.كافران بهانه مى گرفتند كه چون پيامبران قيافه و شكل بشرى مثل آنها دارند و غذا مى خورند و آب مى نوشند،نمى توانند رسول خدا باشند!:” اين، جز بشرى مثل شما نيست، از هر چه مىخوريد مىخورد، و از هر چه مىنوشيد مىنوشد! اگر از بشرى مثل خود اطاعت كنيد، از زيانكاران هستيد٥”! در حاليكه رسول خدا بايد همانند خود افراد باشد كه بتواند با آنها ارتباط برقرار كند و مأنوس شود و مطالب الاهى را به آنها تفهيم نمايد. اين است كه در مورد پيامبر اكرم(ص)هم در قرآن ويژگى بشر بودن ذكر شده با اين تفاوت كه او بشرى است كه به او وحى شده است:”بگو:من فقط بشری هستم مثل شما (امتیازم این است که) به من وحی میشود”( قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکمُْ یُوحَی إِلیََّ٦). و اصولاً خداوند از طريق وحى است كه با رسولان خود سخن مى گويد تا آنها اين وحى را به ساير بشرها برسانند(و ما كان لبشرٍ آن يكلّمه الله الّا وحياً٧)…
ويژگى هاي بشرى در رسولان الاهى، موجب مى شود كه افراد بتوانند آنها را در اخلاق و منش و كمالات و فضائل الگوى زندگى خويش قرار دهند؛بشر با ويژگى هاى خاص خود نمى تواند از فرشته يا جن كه به گونه ديگرى زندگى مى كند،الگو بگيرد.اميرمومنان(ع)در مورد پيامبراكرم(ص)فرمود:از پيامبر پاك و پاكيزه ات پيروى كن! زيرا راه و رسمش أسوه اى است براى آن كس كه بخواهد تأسّى جويد و انتسابى است (عالى) براى كسى كه بخواهد منتسب گردد، و محبوب ترين بندگان نزد خداوند كسى است كه از پيامبرش سرمشق گيرد و قدم به جاى قدم او گذارد.او بيش از حدّاقل نياز از متاع دنيا استفاده نكرد و به آن تمايلى نشان نداد. پهلويش از همه لاغرتر و شكمش از همه گرسنهتر بود. دنيا به وى عرضه شد امّا از پذيرفتن آن امتناع ورزيد…او روى زمين (بدون فرش) مىنشست و غذا مىخورد و با تواضع همچون بردگان جلوس مىكرد، با دست خويش كفش و لباسش را وصله مىكرد، بر مركب برهنه سوار مىشد و حتّى كسى را پشت سر خويش سوار مىنمود، پردهاى را بر در اتاقش ديد كه در آن تصويرهايى بود، همسرش را صدا زد و گفت:«آن را از نظرم پنهان كن! كه هر گاه چشمم به آن مىافتد به ياد دنيا و زرق و برقش مىافتم…٨”.حتى مرگ نيز براى پيامبران عادى است و مثل ساير بشرها مى ميرند:”براى هيچ بشرى قبل از تو جاودانگى قرار نداديم ؛آيا اگر پيامبر از دنيا برود آنها جاودان مى مانند؟!٩”…
———–
١.فرقان/٥٤.
٢.مائده/١٨.
٣.ص/٧١-٧٣.
٤.حجر/١٥.
٥.مومنون/٣٣-٣٤.
