اگر نگفته بودند كه به او اين گونه سلام كنيد:سلام بر تو اى بهار انسان ها و شادابى روزگاران(السلام عليك يا ربيع الأنام و نضرة الأيام)،باز هم مى گفتيم بهار جان ها شمائيد و شادابى روزگاران از شماست: جویبار چشمم از شوق نگاهت دیدنی است / آن سحرگاهی که می آید بهار چشم هایت… بهار هركسي تحويل سال است/ بهار عاشقان ديدار يار است…خودت گفتی که وعده در بهار است/ بهار آمد دلم در انتظار است…خوانده بودم که شما فصل بهاری آقا /به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا/عمر امسال گذشت و خبری از تو نشد/هوس آمدن این هفته نداری آقا؟!/ در هیاهوی شب عید،تو را گم کردیم/ غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا ! /به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا…
چرا او بهار انسان ها نباشد كه موعود رهائى بخش همه خستگان و دردمندان و ستمديدگان تاريخ است؛ با ياد اوست كه شور ماندن و اميد رهائى و مشعل پايدارى در جان ها هماره زنده مى ماند و با توسل و تمسك به اوست كه توان ماندن و توفيق خوب بودن و پاك زيستن در جان هاى منتظران نصيب مى شود.او بهار است يعنى رويش دوباره زندگى در خزان فضيلت ها و قحطى خوبى ها. خيلى ها به دروغ خواستند خود را بهار جا بزنند اما رسوا شدند كه نفس بهارى نداشتند…شاد از وى شو، مشو از غير وى/ او بهار است و دگرها ماه دى ! /اگر تو باز نگردی، بهار رفته از این شهر بر نمی گردد/به روی شاخه ی گل، غنچه ای نمی خندد/و آن درخت خزان دیده تورِ سبزش را به سر نمی بندد/اگر تو باز نگردی/نهال های جوانِ اسیرِ گلدان را /کدام دست نوازشگر آب خواهد داد؟
به یقین منتظرى؛ و سراسر مشتاق؛ که بیایی روزی/ خواهی آمد آخر، صبح یک روز قشنگ، بعد یک شام دراز/خواهی آمد آخر، ای سراپا گرمی، بعد یک عصر یخی،در بهاري زيبا!/ و ظهورت زیباست، مثل روز نوروز، از پس فصل خزان .گفت با طنز رفيق: چه کسی گفت جدایی از ما؟ ریشه اش قطع شود! / چه کسی گفت نمی آیی تو؟ کام او زهر شود!/هر که هم گفت به جابلقایی، کشتی اش غرق شود!/می توان یافت تو را هر جایی، كوچه اى، در راهى يا كه در خانه دوست / کربلایی، عرفاتی یا که سامرایی/هم غذایی شاید،با یتیمی غمگين/هم نگاهی شاید، با کشاورزی پیر، که نظر دوخته بر چاک زمینی بی آب/ بی گمان می بینی، خانه های ویران، مردم آواره، کودکان گریان/می توان گفت که هستی هر جا/مطمئنم كه مى آئى آقا، ای عزیز زهرا، ای غریب تنها، اى بهار جان ها…
بعضى شاعران،كنايه و تشبيه را هم در بهارانه ها كنار گذاشته و به صراحت روى آورده اند: چهره گل باغ و صحرا را گلستان می کند/ دیدن مهدی هزاران درد، درمان می کند/مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار/ من گلی دارم که عالم را گلستان می کند…تو به هنگام شکوفایی گل ها در دشت/باز می گردی /و صدایی در دشت/خبر آمدنت را گوید:نو بهاران دل انگیز آمد/و شکوفایی ایام طرب خیز آمد/غم فرو بگذارید/مهدی آن شادی دل های غم انگیز آمد…برسانيد سلام، اي ياران/حاليا از من زار/به بهار در راه/به شكوفه، به انار،/به گل نرگس من/ ميهمان دل من….گل من را بهاری بی خزان است /گل من مهدی صاحب زمان است…
سخن از بهارانه ها،پايان ندارد،تا شوق بهاران داريم،بهارانه ها هم هست و در جان مان شور مى انگيزد…هر كسي با بهار سر و سرّى دارد و راز و رمزى…بهار با ماست ،ما هم با بهار باشيم…
