“من خدائى دارم كه همين نزديكى است؛ بلكه نزديك تر از من به خودم! مثل آن نور كه انوار از اوست ،بى وجودش همه جا تاريكى است…”روشنا اين عبارات را در يكى از كانال ها ديده و خوشش آمده بود،يادداشت كرده و مى خواند؛ نكيسا،پرسيد:اگر همين نزديكى است چرا نمى بينيمش؟! روشنا در حاليكه به سمت پنجره مى رفت و مى خواست آن را باز كند تا هوا عوض شده و نسيمى بوزد و كمى از گرماى اتاق كاسته شود، با لبخند گفت:واقعاً خدا را نمى بينى؟ نكيسا گفت: بله كه نمى بينم تو اگر مى بينى نشانش بده! روشنا با لبخند گفت: تو الان با تمامى وجود ، گرماى اتاق را حس مى كنى لطفاً آن را نشانم بده؛شايد اصلاً گرما وجود ندارد و ما خيال مى كنيم كه هوا گرم است؟! نكيسا گفت :چه مى خواهى بگوئى؟ روشنا گفت:مى خواهم بگويم بعضى چيزها وجود دارند در حاليكه ديدنى نيستند اما هستند…
نكيسا:بسيار خوب ،خدا هست اگرچه او را نمى بينيم،اما از كجا مى دانى كه همين نزديكى است؟ روشنا گفت :اولاً خودش گفته كه من نزديك هستم حتى مثال هم زده و گفته من از رگ گردن به شما نزديك ترم.ثانياً من آنقدر او را نزديك مى دانم كه با او درگوشى صحبت كرده و نجوا و مناجات مى كنم.حتى گاهى در دل با او حرف مى زنم و مى دانم كه او مى شنود و از آن با خبر است.چه كسى اينقدر به من نزديك است كه حرف دل مرا بداند و صداى آهسته دعا و مناجات مرا بشنود؟ او چنان نزديك من است كه چيزى اگر بر قلب من بگذرد مطلع است،او از نيازهاى من پيش از آنكه بر زبان آورم،آگاه است و آنها را برآورده مى سازد.كودك كه زبان خواستن ندارد ،خدا غذايش را پيشاپيش در سينه مادر آماده كرده است: آنی تو که حال دل نالان دانی/احوال دل شکسته بالان دانی/ گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی/ ور دم نزنم زبان لالان دانی…
نكيسا گفت:بله اما نمى دانم چرا بعضى اوقات در وجودش ترديد مى كنم، فكر مى كنم مرا از ياد برده و خواسته مرا نمى داند يا مى داند و بى اعتنائى مى كند.مى گويم :شايد نيست يا اگر هست،مرا فراموش كرده است.روشنا گفت:اگر تو را از ياد مى برد كه دمبدم در كالبدت،حيات و زندگى و تحرك و وجود نمى ريخت؛يك لحظه نظرش از تو قطع شود،هيچ فيضى به تو نمى رسد و خاموش مى شود،او هماره به تو لطف دارد و قيوم توست يعنى نگهدارنده و چرخاننده و دگرگون كننده توست؛اوست كه احوال تو را تغيير مى دهد،از بيدارى به خواب مى برد،از بيمارى به سلامتى،از جهل به علم،از قوت به ضعف از حافظه به فراموشى …و خلاصه او محوّل احوال توست…
اما اينكه گفتى مى انديشي او تو را فراموش كرده و دعاهايت را مستجاب نمى كند،اينطور نيست.انجام نشدن خواسته هايت از يك مكانيزم كلى تبعيت مى كند:بعضى خواسته هايت در كل ،به نفع تو نيست اما خودت نمى دانى؛بعضى خواسته ها زمان مى خواهد بايد صبركنى؛انجام بعضى خواسته ها به مصلحت تو نيست چون عواقبى دارد كه ممكن است به ضرر تو باشد؛بعضى ها را هم مستجاب مى كند و تو در اين مواقع خوشحال مى شوي.چنانكه ما وقتى كودك بوديم از والدين خود در خواست هائى داشتيم و آنها بعضى از آنها را انجام مى دادند و بعضى ها را كه به مصلحت ما نبود انجام نمى دادند و ما بعدها مى فهميديم كه حق با آنها بوده است.اگر خودت كمى فكر كىن مطمئنم در زندگيت چيزهايى پيدا مى كنى كه كه مصداق اين موضوع باشد…
