همراه يك هيأت بازرگانى به مصر رفته بوديم.ابتدا به اسكندريه و سپس به قاهره رفتيم. اتاق بازرگانى كه ميزبان بود برنامه سفر را طورى تنظيم كرده بود كه يكى دو روز هم از آثار تاريخى مصر مثل اهرام ثلاثه و آثار جانبى آن مثل مجسمهٔ اِسفینکس(به عربی ابوالهول)غول افسانه های مصر باستان و اسطورهٔ ادیپ، مخلوطی از انسان و حیوان با پیکری از شیر، مزیّن به بالهای عقاب و دارای سری شبیه سر زنان و نيز موزه تاريخى مصر بازديد كنيم.هيچ چيز مثل اهرام ما را در شگفتى فرو نبرد،بناى سنگى عظيمى كه فراعنه براى يادبود خويش بنا كرده تا آنكه از آن همه پله هاى مرموز بالا مى رود در نوك هرم،جسم موميائى آنها را در قبرى از سنگ يكپارچه ببيند و پايان آنها را مشاهده كند.فراعنه اى كه روزگارانى با نام خدا،سلطنتى داشتند و مردم را حقير و بردگان و خود را خدايگان،مى شمردند…
شب كه خسته از ديدار اهرام و ابوالهول و موزه آثار تاريخى و لوازم و جواهرات همان پادشاهان، به هتل بازگشتيم، بعد از كمى استراحت، در لابى هتل براى نوشيدن قهوه با دوستان جمع شديم،هركس برداشت خود را از اين بازديد بيان كرد.يكى از دوستان گفت:امروز آيات و نشانه هائى از خداوند براى من ملموس و آشكار شد.گفتم :چطور؟ گفت اين فرازهاى سوره فجر:”آیا ندیدی که پروردگار تو با قوم “عاد” چه کرد؟ با قوم “ارم” داراى ستونها كه همانند آن در هیچ شهری آفریده نشده بود و قوم “ثمود” که در آن وادی سنگ را می شكافتن و قوم “فرعون” آن دارنده میخها آنها كه در بلاد طغیان کردند و فساد افزودند و پروردگار تو تازیانه عذاب را بر سرشان فرود آورد زیرا پروردگارت درکمینگاه است(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادالَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلَادِ وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ وَفِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتَادِالَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ إنّ ربّك لَبِالْمرصاد)…
يكى ديگر از دوستان گفت:كجايند آنان؟ از آنها كه به مدد موميائى، اسكلتى و استخوانى بجا مانده است و تاريخى كه موجب عبرت ماست.مخلوقاتى ناتوان و فانى كه در چند سال محدود،گمان بردند با خالقشان توان ستيز دارند.چه عاد باشند يا ثمود،فرعون يا نمرود و يا اصحاب فيل كه قصد تخريب كهن ترين معبد توحيد يعنى كعبه را كردند و خدا اين گونه داستان آنها را بيان نمود:”مگر نديدى پروردگارت با پيلداران (اصحاب فيل)چه كرد؟ آيا نيرنگشان را بر باد نداد؟ و بر سر آنها، دسته دسته پرندگانى «اَبابيل» فرستاد كه بر آنان سجّيل[سنگهايى از گل سخت مىافكندند و آنان را مانند كاه جويده شده گردانيد!(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ؟ أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ؟ وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ)…
در پرواز بازگشت،اغلب اعضاى هيأت با كولبارى از خاطره و عبرت، قاهره را به قصد تهران بدرود گفتند و بعضى يادداشت هائى از اين سفر مى نوشتند.بيشتر بازرگانان اهل سفر بودند و آثار بجا مانده و بناهاى تاريخى كشور هاى ديگر از روم و يونان باستان تا چين و خاور دور و تمدن هاى پيشين در ايران و عراق و بين النهرين را ديده بودند.اين ديدارها بسان نگاهى بود به تاريخ گذشتگان كه نشان مى داد پايان غرور و خودباختگى انسان هاى متكبر و خدا فراموش كرده چيست و ستيز با پروردگار و پيامبران او چه سرنوشتى برايشان رقم زده است.گاهى لازم است نگاهى به تاريخ داشته باشيم و پايان طغيان خداستيزان را در آثار بجامانده شان ببينىم و عبرت گيرىم…
