دوران سكوت

 

 

 

هميشه برايش شگفت بود ابعاد شخصيت بزرگ و عظمت روحى امير مومنان حضرت على عليه السلام.بزرگ مردى ناشناخته و عالمى بى نظير و رهبرى متعالى و پيشوائى الاهى…پهلوان شكست ناپذير ميدان هاى نبرد كه فقط رضايت الاهى معيارش بود و مصلحت اجتماعى و صلاح امّت .به گاه رزم مى خروشيد و به گاه عبادت ،عابدترين بود و هماو وقتى ضرورت ايجاب مى كرد ، سكوت پيشه نموده و بيست و پنج سال صبر پيشه مى ساخت…پس از رحلت پيامبر(ص)كه جريان حاكم او را از حق الاهى و قانونيش براى رهبرى سياسى جامعه اسلامى،محروم ساخت،فداكارانه براى حفظ دين،سكوت نمود و فرمود:”همانا می دانید که سزاوارترين مردم به خلافت نسبت به ديگران ،من هستم به خدا سوگند به اين شرايط گردن مى نهم تا امور مسلمين ،سالم ماند و کسی را جز من ستمی نرسد و این کار را به خاطر آن انجام می دهم که ازاجر و پاداش اخروی بهره مند گردم و تا بی میلی خویش را در آنچه برای رسیدن به آن مسابقه گزارده اید یعنی دست یابی به زر و زیور دنیا، به اثبات رسانم” …

نمى دانست چگونه اين عظمت را بستايد و به كلمه درآورد.اما مى بايست از زبان خود امام،براى آيندگان توضيح دهد كه چرا براى گرفتن حق خويش قيام ننموده است:”بسيار ژرف اندیشیدم که آیا با دست تنها بستیزم یا براین تاریکی کور صبر نمایم… سرانجام صبر و شکیبایی را خردمندانه تر دیدم…” و براى بهانه جويان كه در مقابل هر توضيحى،اعتراضى مى كنند،توضيح دهد:”اگرسخن بگویم و حقم را مطالبه کنم گویند خلافت را آزمندانه خواهان است و اگر دم فروبندم و ساکت نشینم خواهند گفت از مرگ ترسید”! اما مصلحت ديدم صبر كنم.چگونه صبرى؟: “پس شکیبایی پیشه کردم (نه شکیبایی آمیخته با آرامش خاطر بلکه) شكيبائى كسى كه گویا چشم را خاشاک پر کرده و استخوان راه گلویم را گرفته بود…چشم های پر از خاشاک را فرو بستم و با گلوئی که گوئی استخوان در آن گیر کرده ، جرعه حوادث را نوشیدم و آب دهان فرو بردم…” يعنى به تمام معناى كلمه مى سوختم و مى ساختم…

 

تعبيرى ديگر از اين شرايط را در سخنان خود امام يافت: “صبرم همانند صبر کسی بود که بر نوشیدن تلخ تراز حنظل (ميوه اى بغايت تلخ كه هندوانه ابوجهلش نيز گفته اند)، شکیبا باشد” و در جاي ديگر فرمود:”صبرم برایم دردناکتر بود از تیزی دم شمشیر برای قلب…” اما چرا صبر؟ خود ايشان راز گشائى مى فرمايند و شرايط دشوار آن دوران را بر مى شمرند: “هنگامی که پیامبروفات یافت عرب جاهلی بازگشت خود را شروع کرد و یهود و نصاری سر برداشتند ومنافقان آشکار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان هم چون رمه بی چوپانی بودند که در یک شب سرد و بارانی زمستان در بیابان گرفتار شده اند…”و بالعيان مى ديدند كه اگر قيامى كنند اصل دين به مخاطره مى افتد؛ لذا خطاب به آن شاعرى كه شعرى در دفاع از ايشان سرود گفتند:سلامتِ اسلام از گزند اختلاف برای ما، از همه چیزخوشتر است(سلامه الدین احب الینا من غیره)به خدا سوگند اگر از پراکندگی وتفرقه مسلمانان و بازگشت کفر و اضمحلال دین بیمناک نبودم، با ستمگران غاصب به طرز دیگری رفتار می کردم…”

اما در عين حال امام بايد اتمام حجت مى نمودند. در روز بیعت سقیفه، به ابوبکر فرمود: امور ما را تباه کردی و با ما مشورت نکردی و حق ما را رعایت ننمودی؛ ابوبکر گفت: آری ولکن از بروز فتنه ترسیدم! اين بهانه كه عمر هم بعدها گفت در نهايت سخافت مى بود؛چه كسي داناتر از على به فتنه و شجاع تر از او براى دفع فتنه ها بود؟! تلاش امام  برای فراهم آوردن نیرو جهت برخورد با جریان انحراف ادامه يافت.به گفته مورخان امام علی(ع) شب ها به همراه حضرت صدیقه طاهره (س)به خانه مهاجر وانصار می رفت و آنان را به یاری می طلبید لیکن آنان با عذرهای غیرموجهی شانه از انجام وظیفه امام حق خالی کردند و جزاندکی وفادار، کسی در کنار آن حضرت نبود…لذا فرمود:”اگر چهل تن که دارای عزم استوار باشند از میان ایشان بیابم با این گروه به نبرد برمی خیزم “و سرانجام وقتى ياورى نيافتند فرمودند:”نگریستم ودیدم مرا یاری نیست و جز کسانم ،مددکاری نیست دریغ آمدم که آنان دست به یاریم گشایند مبادا که به کام مرگ درآیند…”

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *