تاريخ اسلام را مى خواند.نويسنده در تحليل وقايع سال دهم هجرى نوشه بود: درست در زمانى كه موقعيت اسلام در جهان آن روزگار با امدادهاى الاهى و تلاش هاى پيامبر و مومنان خالص ، تثبيت شده بود؛رويدادهاى غمبارى هم به وقوع پيوست.از همه مهم تر حادثه دردناك رحلت پیامبراکرم(ص)بود كه گوئى جان از پيكر امت و آئين برون مى رفت و ضجه فرشتگان الاهى را در اين مصيبت بزرگ به دنبال داشت.حوادث ناگوار ديگرى هم بود كه بر عمق رنج ها مى افزود.نخست اختلافى بود که در بیمارى آخر عمر پیامبر خدا واقع شد. هنگامى كه ايشان در بستر بيمارى بود که در آن بدرود حیات گفت، فرمود :دوات و کاغذى بیاورید تا براى شما نامه اى بنویسم تا با عمل کردن به آن بعد از من گمراه نشوید(ایتُونى بِدَواةِ وَ قِرْطاس أکْتُبُ لَکُمْ کِتاباً لا تَضِلُّوا بَعْدى).در اين هنگام عمر گفت:بیمارى بر رسول خدا غلبه کرده (و هذيان مى گويد)، کتاب خدا ما را کافى است.در این هنگام سر و صداى زیادى در میان اصحاب بلند شد، پیغمبر فرمود :”از نزد من برخیزید و بروید، نزاع نزد من سزاوار نیست”…ابن عباس بعد از نقل این حدیث افزود: مصیبت بزرگ این بود که میان ما و نامه پیامبر جدایى افکندند(الرَّزِیَّةُ کُلُّ الرَّزِیَّهِ ما حالَ بَیْنَنا وَ بَیْنَ کِتابِ رَسُولِ اللهِ)…
حادثه غمبار ديگر ،تخلف از فرمان پيامبر براى پيوستن به سپاه أُسامه براى مقابله با جسارت روميان بود كه فرمود: “لشکر اسامه را تجهيز نمائيد و همراه آن بروید، لعنت خدا بر کسى که از آن تخلف کند”.اما عده اى از فرمان پيامبر(ص)،تخلف نمودند وبه سپاه نپيوستند و پيامبر را در آخرين روزهاى حيات،آزردند…اختلاف سوم نیز هنگام رحلت پیغمبر اتفاق افتاد. عمر بن خطاب گفت:هر کس بگوید محمد از دنیا رفته، من او را با این شمشمیر به قتل مى رسانم…چهارمين كه مهم تر از همه بود اختلاف در مسئله امامت بود.عليرغم ابلاغ فرمان خدا در غدير كه على عليه السلام را به عنوان جانشين پيامبر تعيين و موضوع امامت را ابلاغ كرده بود،از فرمان تخلف نموده و در حاليكه هنوز پيكر مبارك پيامبر خدا بر زمين بود تعدادى از مهاجر و انصار در محلى به نام سقيفه بنى ساعده گرد آمدند و بر سر خلافت نزاع كردند و به اصطلاح از جانب خود، ابوبكر را بدليل كهنسالى براى خلافت انتخاب نمودند…
اختلاف ديگر در موضوع غصب فدک -باغستانى متعلق به فاطمه زهرا سلام الله عليها- توسط حكومت بود.هديه اى كه پيامبر به دخترشان به عنوان هبه بخشيده بودند و آن حضرت عوائد آن را براي فقرا و مساكين هزينه مى نمودند. ابوبكر با روايت مجعولى آن را غصب نمود و حضرتش را آزردند و بعد حمله به بيت آن حضرت براي اخذ بيعت از على عليه السلام و احراق بيت و حوادث ديگر كه در تواريخ ثبت است و اين ناخشنودى تا هنگام وفات نابهنگام ايشان باقى بود و از غاصبان كه براي عيادت آمدنده بودند، اقرار گرفتند كه “مگر از پيامبر نشنيديد كه فاطمه پاره تن است، هر كس او را بيازارد مرا آزرده و هركس مرا بيازارد خدا را آزرده است؟ گفتند: بله شنيديم. سپس حضرت فرمود: خدايا شاهد باش كه اينان مرا آزردند…اختلافات بدليل فاصله گرفتن از سنت پيامبر،يكى پس از ديگرى پيش مى آمد و صحابه راستين چون سلمان و ابوذر و مقداد و عمار كه به حاشيه رانده شده بودند توان مقابله نداشتند…
چيزى نگذشت كه بر اثر اين انحراف مسير از قرآن و سنت نبوى،بنا به تحليل كارشناسان خلافت اسلامى به سنت طائفى و قبائلى عرب و سپس ىه حكومت اشرافى عثمان تبديل شد كه سرانجام بر اثر فشار و ظلم بر آحاد مسلمان ،شورش عمومى را به دنبال داشت كه عليرغم تلاش هاى حضرت على عليه السلام براى آرام كردن اوضاع ،به قتل خليفه عثمان انجاميد. سپس همين رويّه در حكومت اشرافى معاويه و فرزندش يزيد به بدترين شكل دنبال گرديد و حكومتى بر سر كار آمد كه با تعاليم وحى،فرسنگ ها فاصله داشت. حكومتى كه اصحاب خاص پيامبر امثال عمار و ابوذر و ديگران را شهيد و تبعيد نمود با منجنيق به كعبه حمله كرد و براى ادامه حاكميتش،فاجعه كربلا را رقم زد و سيد جوانان بهشت حضرت حسين بن على عليه السلام را با فرزندان و برادران واصحاب با وفايش،مظلومانه به شهادت رساند و خاندان پيامبر را به رسم اسارت در كوفه و شام گرداند و سخت ترين مصائب را براى آل الله رقم زد كه قلم از بيانش عاجز و درمانده است…
