سراغش را گرفتم گفتند مدتى است رفتارش عوض شده و كارهاي عجيبى مي كند .گفتم كجاست؟نشانى خانقاهى را دادند.به دنبالش رفتم و پيدايش كردم ديدم لباس مندرسي پوشيده و عزلت گزيده و به جاى نماز و عبادت به سماع و چله نشينى روي آورده و اهل خرقه و حلقه و ذكر شده است.گفتم:درويش ، در چه حالى؟گفت از ظواهر،رسته و به حقيقت رسيده ام!گفتم :دين را چگونه مي بينى گفت از نردبان دين به بام حقيقت رسيده ام و ديگر به نردبان حاجت نيست!گفتم:حقيقت چيست؟گفت همان خداست كه در همه چيز ظهور پيدا كرده و هيچ چيز از او خالي نيست و او در همه چيز متجلى است!گفتم در تو هم تجلى كرده ؟گفت :در همه چيزتجلى كرده،گفتم اگر تو او هستى پس سماع و ذكرت چيست چون خود اوئى پس كه را مى خوانى؟! اگر تو او شده اي و او در تو تجلى كرده چرا اينقدر حقير و فقير و عاجز و درمانده اى؟! تو با اين اعتقاد بزرگ ترين اهانت ها را به او نموده اي،اين است حقيقتى كه به آن رسيده اى و شريعت را رها كرده اى؟! نهيبش زدم به خودآي كه همه چيزت را از دست داده اى ؛ لابد پيامبر و امامان كه تا آخر عمر به شريعت و عبادت پاي بند بودند به حقيقت نرسيدند و اكنون تو رسيدي و فائز شدي؟!
انگيزه اي شد كه در باره تصوف بيشتر تحقيق كنم و دانستم كه اين طريقه پيش از اسلام در اشكال عرفان هندي و رهبانيت مسيحيت بوده است و با سلوك رياضت و انزوا و فشار بر نفس، ظهور داشته اند و پس از قرن دوم هجري بعضى مسلمانان با اطلاع از آن روش ها و آميختنش با معناي انحرافى از زهد،مكتبى ساخته و با آداب خاصى ،كسانى را به طريقه خود جذب كرده اند.به جاي مسجد ،خانقاه ساخته و بجاي نماز و عبادت و…سماع و ذكر را پرداخته و از اصل شريعت به بهانه رسيدن به حقيقت كناره گرفته اند و در ده ها فرقه امثال اويسى و خاكسارى و گنابادي و اهل حق و…هريك بساطي پهن كرده اند و كسانى را در دام خود اسير مى نمايند…
گفتم:اي كاش خود را به اسلام و تشيع منسوب نمى نمودند و مثل همان هندوها يا راهبان مسيحى صبغه غير اسلامى به خود مى گرفتند ، زيرا وقتى به نام دين مى آيند ضايعات بيشتر مى شود.بزرگ ترين سلاح آنها هم تاويل و توجيه است كه صريح ترين مفاهيم را با توجيه و تأويل،به ضد معناي اصلى بر مي گردانند و توحيد را به شرك تبديل مى نمايند كه ائمه عليهم السلام بيشترين مخالفت را با آنان داشته اند و انحرافشان را بيان و مردم را از خطر آنها تحذير داده اند…
وقتى تحقيقاتم را برايش گفتم ابتدا مقاومت مى كرد ولي چون نهاد پاكى داشت و از خانواده اصيلى هم بود كم كم حقيقت را دريافت و خودش هم تحقيقاتى كرد و اكنون به كانونى انتقادي عليه آنها تبديل شده است .او برايم گفت:در مورد مهدويت نيز آنان مهدويت را نوعى مى دانستند كه در هر زمانى قطب و مراد همان مهدي است و مهدويت خاصه حضرت حجة بن الحسن العسكري كه در روايات به تواتر ايشان را مهدي آخرالزمان معرفى نموده بودند را باور نداشتند و من خوشحالم كه زود آگاه شدم و اين را هم وامدار خود حضرتم چون از كودكى در خانواده عشق به آن عزيز را در وجودم نهادينه كرده بودند و همين ارتباط مرا نجات داد..
