اين پسرخاله از آن پسرخاله ها بود كه از زمين و زمان طلبكار بود! از همه ايراد مى گرفت و به همه حتى به دين و خدا هم انتقاد داشت.خودش را فهميده تر از همه مى شمرد؛چون وضع مادى خوبى هم داشت ،افراد پائين تر از خود را حقير مى شمرد؛ به همه امر و نهى مى كرد.جثه اى قوى داشت و با زوربازو مخالفان خود را منكوب مى كرد و بعضى را با قلدرى از حقشان محروم مى ساخت؛براى خود فرعون كوچكى بود…مادرش اما از كارهاى او غصه مى خورد و هرچه نصيحتش مى كرد او با پوزخند جواب مى داد و با او هم درشتى مى كرد.ححكايت او همان حكايت سعدى بود كه:وقتی به جهل جوانی، بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟چه خوش گفت : زالی به فرزند خویش/ چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن/گر از عهد خردیت یاد آمدی /که بیچاره بودی در آغوش من/نکردی در این روز بر من جفا / که تو شیر مردی و من پیرزن…
روزى به مجلس ترحيمى رفت،واعظ از قضا او را شناخت و بحث را به آفت غرور و فراموشي خود كشاند وگفت: ما انسانها گاهى فراموش مى كنيم كه هستيم و از كجا آمده ايم و به كجا مى رويم.مگر ما روزى همان خاك نبوديم و خدا نفرمود:”او همان كسى است كه شما را از خاكى آفريد سپس از نطفه اى آنگاه از علقه اى و بعد شما را [به صورت] كودكى برمى آورد تا به كمال قوت خود برسيد و تا سالمند شويد و از ميان شما كسى است كه مرگ پيشرس مى يابد و تا [بالاخره] به مدتى كه مقرر است برسيد و اميد كه در انديشه فرو رويد… “واعظ ادامه داد: آرى سرنوشت اين مرحوم در انتظار ما هم ست كه با چند تكه پارچه در گور شويم و دوباره خاك گرديم.آيا سزاست ما كه اول و آخرمان خاك است مغرور باشيم و بر ديگران تفاخر كنيم و زور گوئيم؟اى انسان!چه چيز نو را نسبت به پروردگار بخشنده ات كه تو را آفريد،مغرور ساخت…؟:يا ايها الانسان،ما غرّك بربّك الكريم الذى خلقك…؟
او از اين سخنان پندى نگرفت و بر روش خود باقى بود تا اينكه به يك بيمارى سخت دچار شد و در بستر افتاد و روز به روز ضعيف تر شد و پزشكان نيز جوابش كردند؛پوست و استخوان شده بود و كسى باور نمى كرد او همان پيلتن مغرور باشد!حالا ، كودكى نيز مى توانست روي سينه او بايستد و او توان كنار زدن نداشت.گوش او اما مى شنيد، گفته بود ترجمه قرآن را برايش بياورند و او به آيات گوش مى داد:”بگو اوست خدایی که شما را از نیستی به هستی آورد و دو گوش و چشم (شنوا و بینا) و دل (هوشیار) به شما عطا کرد (تا شکر نعمتش گویید) حال آنکه بسیار کم از نعمت هايش شکرگزاری میکنی.آنگاه نطفه را علقه و علقه را گوشت پاره و باز آن گوشت را استخوان ساختیم و سپس بر استخوانها گوشت پوشانیدیم (و پیکری کامل کردیم) پس از آن (با دمیدن روح ) خلقتی دیگرش انشا نمودیم؛ آفرین بر (قدرت کامل) خدای که بهترین آفرینندگان است….
پدر و مادر از غصه او مردند،همسرش نيز از او جدا شد،مدتى برادرش با فداكارى از او نگهدارى كرد،اما يك سكته مغزى قسمتى از بدن او را فلج نمود و برادرش ناچار او را به آسايشگاه كهريزك فرستاد،دو فرزند جوانش هم گاهى به او سر مى زدند اما كارى از دستشان ساخته نبود.روزي كه برادرش مرحوم شد،در بهشت زهرا بيمار نحيفى را روي ويلچر ديدم كه نشناختم .گفتند هماوست.صورتش بر اثر سكته عوض شده بود و نمى توانست حرف بزند.سلام و احوالپرسى كردم و برايش ارزوى سلامتى نمودم.وضعيت او خود بهترين درس براي من و امثال من بود.با ديدن امثال او ،به ياد همان آيه مشهور باشيم و به خود يادآورى كنيم:يا ايها الانسان ،ما غرّك بربّك الكريم…؟
