تابلوها و بيلبوردها،گاهى تاثيرگذارند و گاهى عادى بطوري كه از كنارشان رد مى شويم انگار كه نيستند! نمى دانم كار چه كسي بود كه آن را در جاده نصب كرده بود اما يك نفر از آن عكس گرفته و در يكي از شبكه هاى اينترنتى گذاشته بود:”خودت را بنگر تا به خدا برسى”.ابتدا خيلى توجهم را جلب نكرد،دوستم گفت:نديدى؟گفتم چرا ديدم. گفت: چطور از خود ،به خدا مى رسيم؟آمادگى جواب سريع نداشتم.گفتم:بگذار براى بعد.گفت: باشد ولى منتظرم! مى دانستم كه او وقتى به چيزى حساس شود و گير بدهد، به اين سادگى ها قانع نمى شود،راستش براى خودم هم پيدا كردن پاسخ براى اين سوال،جالب بود زيرا كنجكاوى مرا هم تحريك كرده بود…چند شب بعد زنگ زد براي يك كار ديگر،در آخر گفت:پاسخ سوال مرا آماده كردى؟گفتم:بكلّى فراموش كرده بودم.باشد روى آن كار مى كنم.روي يك كاغذ نوشتم:”خودت را بنگر تا به خدا برسى” و زدم روى مانيتورِ كامپيوترم تا يادم نرود…
موبايل زنگ خورد و ديدم همان دوستم بود كه سوال داشت.خودم را آماده كردم كه بپرسد جواب من چى شد و من بگويم چند روز ديگر صبر كن! اما او خبر داد كه در اين هفته پدرش عمل قلب باز كرده و او مجبور شده ماشينش را بفروشد و ده ها مليون هزينه بيمارستان را بدهد.براي پدرش آرزوي شفاى كامل كردم و به او دلدارى دادم كه ناراحت نباش خدا جبران مى كند.يك مرتبه به ذهنم زد كه نكته اى را در مورد سوالش بگويم.گفتم براي درمان كم كارى قلب مليونها تومان بايد داد همينطور براي درمان چشم و دندان و ديسك و كليه و ساير اعضا بايد همه زندگى را فروخت و كلى هم قرض كرد و تازه كلى هم منت بيمارستان و دكترها را تحمل كرد كه تازه ممكن است خوب هم نشوى،اينطور نيست؟ گفت:همينطور است.گفتم : حالا فكر كن خدا همه اين اندام ها را رايگان به تو داده و منتى هم ندارد.گفت:منظورت چيست؟گفتم:شعار آن تابلو را به ياد بياور:”خودت را بنگر تا به خدا برسى”…!
محسن لحظاتى به فكر فرو رفت و من ادامه دادم: آن تابلو شايد ترجمان اين آيه باشد:”وفى انفسكم أَفلا تبصرون؟” يعنى چرا در وجود خودتان ،انديشه و دقت نمى كنيد؟ براستى آيا هريك از ما حاضر هستيم حكومت يك شهر يا موجودي يك بانك را به ما بدهند ولى به جايش چشمها را از ما بگيرند و كورمان كنند؟! همينطور ساير اندام ها را…چرا از آن بخشنده مهربان بى منت و بى تفاخر كه اصل همه نعمت ها از اوست،غافليم و يادش نمى كنيم؟چرا به همه رو مى اندازيم و ازهمه تقاضاي كمك مى كنيم- در حاليكه مى دانيم معلوم نيست بتوانند كمكى كنند و اگر هم بتوانند يا بخل مى كنند يا منت مى گذارند يا معامله مى كنند و توقع دارند كه ما هم برايشان كارى كنيم- اما حاضر نيستيم نيمه شبى از خواب برخيزيم و با او مناجاتى كنيم و سپاسى گوئيم و حاجات خود بخواهيم…؟
گفتم:محسن جان! واقعيت اين است كه ما انسانها نياز به ” يادآور ” داريم؛ زود فراموش مى كنيم و يادآورى موجب مى شود از فراموشى درآئيم و متوجه مسئوليت خود شويم و اقدام كنيم. يك تذكر حضورى يا مجازى،يك شعار خيابانى ، يك بيلبورد شهرى يا جاده اى ، يك ديوار نوشت،يك تابلو خوشنويسى يا گرافيكى ، يك پيامك تلفنى، يا پُست كوتاه در شبكه هاى اجتماعى؛يك جمله يا شعر نغز ، يك آواى زيباى يادآور و امثال اينها مى تواند نقش آن تذكر يا يادآور را داشته باشد و در مخاطبان تأثير گذار باشد…محسن گفت :ممنونم،خيلى خوب سوالم را جواب دادى، راستى، من نياز به يك رفيق راه مثل تو دارم كه بعضى اوقات با يادآورى هايش،غفلت مرا ذوب كند…هستى؟!
